کلبه ذهنم ...

گذر جوانی مادر بزرگ!!

تبلیغات تبلیغات

باید به خودت افتخار کنی

باران میزند باران بهاره وحشیه وحشی از آن باران هایی که لب پنجره ، دلت صدای قمیشی می خواهد یک عالم بغض وا کردن برچسب خورده ام ترسیده ام ولی حداقلش این است وقتی برچسب داری اینقدر خود سرزنشی نمیکنی هر روز آرزو می کنم بودن را ولی یکهو وحشتناک میشود و بغض میکنم من میترسم به خودم و درمانگر فوش میدهم او را مبرا میکنم مسولیت را دوباره روی دوش خودم میکشم لعنت بهت من فقط بغض شرم دارم اشک میریزد من مضطرب تر از آنم که بتوانم تسلیم شرایط نباشم نمیدانم چرا باز خودم را
ادامه مطلب

لباس حلزونی

قرار شد بنویسم شاید کمی حوصله سر بر دلم میخواهد بگویم اخه یه حرفایی هست که انقدر یخ و روزمره هستند که نمی شود به کسی زد دلم میخواهد بگویم انقدر کم هستن آدم های امن که حوصله یشان از غر زدن سر نرود دلم میخواهد بگویم فهمیده ام که اگر قرار است دوست داشتنی باشم یا لااقل مورد نفرت نباشم نباید غر بزنم باید کلماتم قشنگ و دلربا باشند ولی نمیشود یکهو میان تایپ کردن انگشت مسئول اسپیس می پرد وسط و بازیش میگیرد! همه را به گند میکشد می گویم قرار بود تو یکی آنقدر آماده
ادامه مطلب

وبلاگ های پیشنهادی

جستجو در وبلاگ ها